دلشکسته...
هیچگاه عادت نمیشودبرایم...
نبودت دنیای من...
روحم می آزارد...
نبودت دنیای من
آسمان راخط خطی میکند...
نبودت دنیای من...
دلم را میشکند...
شکستنم بهانه است...
بهانه ای برای حضورت...
بهانه ای برای وجودت...

برچسبها: دلنوشته ی دلشکسته
دامنم گشته زخون مژه ام گهربار،عشق تواینهمه یاقوت به دامنم کرد...
هیچگاه عادت نمیشودبرایم...
نبودت دنیای من...
روحم می آزارد...
نبودت دنیای من
آسمان راخط خطی میکند...
نبودت دنیای من...
دلم را میشکند...
شکستنم بهانه است...
بهانه ای برای حضورت...
بهانه ای برای وجودت...

من وضو با نفس خیال تو میگیرم
و تو را می خوانم
و به شوق فردا که تو را خواهم دید
چشم به راه می مانم...

فرقـے نمـے کند !!
بگویم و بدانـے …!
یا …
نگویم و بدانـے..!
فاصله دورت نمی کند …!!!
در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ …!
جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:
دلــــــــــــــم…..!!!


اما...
دلی که رفته است...دیگررفته است...
دلی که عاشق شده است رادرمانی جزعشق چاره سازنیست...
عاشقم...وبی اختیارعاشق ترمیشوم...
میدانم تاهستم وهستی...تمام منی...

بادوبال زردوکبود
کاش میشدپربکشم سوی دیار
دست بکشم روقلب یار
کاش میشدآسمونوخلاصه کرد
خدای عاشقاروکلافه کرد
کاش میشدفاصله هاروبشکنم
نمیخوام جام خاطره هاروبشکنم
کاش میشدتهی بشم زهجریار
خالی کنم قلبموازاین همه خار
کاش میشدکلاغ هاروهوایی کرد
هوای این روزهاروخدایی کرد
کاش میشدخط بکشم رونحسی ها
عادت بدم دنیاروبه قشنگی ها
کاش میشدتکیه بدم به شونه هاش
خودموعادت بدم به خوبی هاش

کاش میشداشک میشدم توی چشاش
تولحظه های بی کسی سربخورم روگونه هاش
کاش میشدقلبشومن دست بگیرم
راه شکستنوبراش بست بگیرم
کاش میشددلتنگی هاتموم بشه
دنیابه بی رحمی محکوم بشه

دیگرتوان صبوری ندارم،بندبندوجودم عشق رافریادمیزند...
دلتنگی،تنهایی،غریبگی وبی کسی تنهادوستانم هستند...
که مسلماهیچگاه برایم دلسوزی نخواهندکرد...هیچکدام به دردودلهای شبانه ام گوش نخواهندداد...
این روزهاتنهاجرقه ی نگاهت کافیست که تمام وجودم رابه آتش کشد،قلب بیماروناتوانم دیگرنای تپش ندارد...
میدانم که حقیقت بزودی تسلیم رویاهای زیبایمان خواهدشد،رویاهای شبانه ام راآن اندازه دوست دارم که حتی دربیداری نیزروبه رویم مجسم میشوندومن چه خوش خیالم که تمام لحظات سردوبی روحم راباهمان رویاهارنگین وزیبامیسازم...
افسوس میخورم که حتی خدانیزبی رحم گشته است...
افسوس میخورم که دله شکسته ام رامرحم نمیشود...
افسوس میخورم که فریادهای شبانه ام رابی پاسخ میگذارد...
به گریستن به هوای کویت عادت کرده ام...
مردمن! کوه شانه هایت راسخت محتاجم...
چشمانت رانیازدارم تاروشنی یابم،آغوشت رامیطلبم تاازسردی تقدیرنلرزم،شیرینی لبانت رامیخواهم تاتلخی زهرگون فاصله هاراازیادببرم...

دستانت رانیازدارم تاسخت بفشارمشان وبدانم که هستی......
معشوق من!
کدامین پل مرابه کویت خواهدرساند؟
ازکدامین جاده عبورکنم که مرابه تونزدیکترسازد؟
پل عشق رابرگزیدم تادیوانگی کنم برای باتوبودن،تاعاشق باشم وتاابدمنتظرگرمای نگاهت بمانم...
جاده ی وفاانتخاب خوبی است...
یادتومراازهمگان بیزارمیکند،عشق تومرابی نیازترین میسازد پس تنهاتورامیخواهم...
نازنین لحظه هایم!
بغض چشمانم راپاسخ گوباش،لرزش دستانم تحفه ی سرنوشتندوبی رحمی تقدیر،دله شکسته ام یادگاریست ازخاطرات دورونزدیک...

نفس های سردم تنهابه گرمی نفس های توست که به پیروی ازلحظات تکراریم می آیندومیروند...
پروردگارا!
تورابه پاکی دلهای عاشق اجازه مده که باددلتنگی خاکستروجودعاشقم راپراکنده سازد...
مراازشراب وصال سیراب گردان...
قلبم این روزهاسنگین شده است...چشمانم دیگرهیچ رنگی بجزرنگ چشمانت راپذیرانیستند...
وجودم ازفراقت نحیف گشته است...
مردم شهرنمیدانندکه من به امیدیافتن سایه توست که شبهاکوی وبرزن برهم میزنم وشهررابه آشوب فرامیخوانم...
مردم شهرنمیدانندکه لیلی آنقدرعاشق است که تنهابهانه اش برای زیستن نوایی است که گه گاهی گوشش مینوازدوچشمانی که هرچندوقت یک باروجودش رابه ضیافت عشق فرامیخوانند...
ونوشتن برای مجنونش که دوراست زاو ودل بی قرارش...دوراست زلیلی...دوردور...

وصف دلتنگیش راتنهازآسمان بپرسیدکه اوست که نظاره گرلیلی ست...
مردم شهرنمیدانندکه تنها زنگ تفریح لیلی دراین دنیای پرمشغله فکرکردن به آینده وساختن آشیانه ای ازجنس عشق است وهمراهی وهمدردی کردن بامجنون...
مردم شهرنمیدانندکه لیلی روزهاوشبهایش رادرحسرت آغوش تنگ مجنون میبازدوتمام لحظه هایش آغشته به نگاهی است که اورامحبوس واسیرعشق ساخته است...

بگذارمردم شهرندانند...
هرچقدرهم که بدانندتوبازهم ازمن دوری...
آنهاهیچگاه نخواهندفهمیدکه تنهاعشق توست که قلبم رالبریزاززیستن ساخته است ...
نخواهندفهمیدکه بخاطروجودپاکت ازدنیاوتمام آنهادل خواهم کند...
آخرمگردنیابدون تودنیاست؟؟؟
حتی اگرهزاران هزاربارزیربارعشقت مرگ راتجربه کنم دوباره چشم خواهم گشودودوباره عشق راپذیراخواهم بود...
وقتی کنارم نیستی چه کنم بادل بهانه گیرم؟
چه کنم بااین همه تنهایی وبی کسی؟
مجنونم...
زودتربیاکه تاروپودلیلی راغصه انباشته است...
زودزودبیاکه دنیاجهنم گشته است برایم...
زودتروجودت آشکارکن که خداروزبه روزحسودترمیشود...
آخراین روزهاپروردگارخطابت میکنم...نمیدانم شایدکافرگشته ام...
بیاکه لیلی دیگرمجالی برای نازکردن نداردوتنهانازمیکشد...
بیابه زیارت حریم عشق...
آغازمیکنم...
نمیدانم به کدامین سوچشم دوزم؟
نمیدانم آخرازپشت کدامین کوه طلوع خواهی کرد؟
نمیدانم درکدامین لحظه ی زیباچشمانت راازآنم خواهی ساخت؟
ذهنم لبریزازاین نمیدانم هاست که تنهاباوجودت پاسخ داده خواهندشد...
دلم تنگ است،هرروزوهرشب بادردفراقت میسوزم ومیسازم...
چاره ای نیست...میبایدخزان عشق راتارسیدن بهارش متحمل شویم...

دوستتدارم واین باعث میشودکه خودرابی نیازترین بدانم...
به همین دلیل است که درباغ آرزوهایم راکلون زده ام ،روی درش نامت راحک کرده ام...
این یعنی اینکه:آرزوهایم فدایت،دنیایم فدایت...
تمامم رادرتوخلاصه میکنم...
هرروزصبح به امیددیدارت بیدارمیشوم وهرشب به امیداینکه دررویاهایم به دیدنم آیی به خواب میروم...
اماافسوس که نه در بیداری ونه دررویاتکرارنمیشوی...
افسوس وصدافسوس که قلب بیمارم دراسارت جان میسپارد...
این اسارت رادوست دارم...میدانم که ازاینجابه آغوش توتبعیدخواهم گشت...
همانجاکه تمام زشتی هازیباوتمام تلخی هاشیرین میشوند...
همانجاکه ترس وهراس هایم به فنامیروند...

این روزهاعشق چشمانم رالبریزساخته است...
عشق درگوشه گوشه ی وجودم لانه کرده است...
خوشحالم چون توئی دارم،زیباترین اعترافم ،اعتراف به عشق توبود...
توئی که هرروزوهرشب بوسه هایم رانثارعکسش میکنم...
توئی که هرروزبخدامیسپارمت...
آنقدربه خداگوشزدکرده ام که اونیزکم کم حسودی میکند!
خب خداهم حق دارد،توخدایم گشته ای...
ممنون ازعشقت...
ممنون که عشق رامضمون زندگی ام ساختی...

ممنون که اشک رابه چشمانم فرامیخوانی...
ممنون که آسمان قلبم گشتی...
ممنونم عزیزم...
ممنون که مجنون شبهای تارم شدی...
ممنون که دنیایم شدی...
ممنون که خدایم شدی...
عزیزم به عظمت عشق قسم...
دوستت دارم...تابه ابدیت...

هوای تووهوای عاشقی کرده است
دل دیوانه ام هوای باران کرده است
هوای باران بوسه هایت...

دل دیوانه ام هوای تب وتاب کرده است
هوای تپش برای لبانت...
هوای آرامش کرده است دلم...
هوای گریستن درآغوشت...
دل دیوانه ام هوای جنون کرده است این بار...

یارب...یارب...
پاسخگوباش این بار...
لحظه ی قشنگ وصال کجاپنهان گشته؟
درمیان کدامین لحظات؟
یارب...
نشانی ازیارطلب میکنم...
اماافسوس وصدافسوس...
یارمن هیچ همزادی ندارد...

امشب چنان خواهم گریست...
که قلب خدارابه دردآورم...
شایدکه پاسخگوباشد...
شاید...
آسمان سعی درآرام کردنم دارد،پابه پایم میگرید...
تونیستی ومن بی توعشق راتنهادرانزوای قلبم میابم...
آغوش سردآسمان هیچگاه جایگزین خوبی برای آغوش گرمت نخواهدبود...
اماهیچ چاره ای ندارم...بایدسنگینی این دردراباخودحمل کنم...
آه که نبودت شراره های آتش رادرقلبم شعله ورمیسازد...
آه که نفس هایم چقدرکندشده اند...بی حس نفس هایت...

ای هم سایه ی من!
کجایی تادرتاریکی شبهای تارم شانه به شانه ام راه بروی ومن بازهم...بازهم...
تنهاسنگینی سایه ات رااحساس کنم وبس...
کجایی که گل بوسه رابردستان مهربانت بکارم...
گرچه میدانم لیاقت دستان معشوق من بیش ازاین بوسه هاست...
تکیه گاهم...
تکیه گاه امن ومحکمم...
گرچه دوری اما...دردوری ودلتنگی نیزتکیه گاه استواری هستی برایم...
یادت...یادچشمانت...تکیه گاه میشوندبرایم...
به یادهمین تکیه گاه است که دردانتظاررابابیدمجنون خزان زده ای تقسیم میکنم که دردوریت...
درقلبم ریشه دوانده است...
حریری ازغم روی دلم میکشم تاآن دم که بازگردی...
رخساررنگ باخته وچشمان غبارگرفته ام تورامنتظرند...
پروانه ای به سویت روانه میکنم تاخبرازدرددلم به گوشت رساند...
خوب به اوگوش سپار...!
ردپایی ازتوست...
اماافسوس که بادنامردتمام ردپاهاراپاک کرده است واین منم که ازترس گرگهای بیابان خودرادرآغوش میکشم...
اماسوگندبه عشق وبه گل وپروانه که عشق به رسواشدنش می ارزد،می ارزدکه هرروزصدای شکستن
غرورت رابشنوی وزبانت راقفلی زنی که هیچ شاه کلیدی یارای فرجش رانداشته باشد...
گردوغبارشدیدی وجودم رااحاطه کرده است...
وجودی که میدانم عاقبت فدایت خواهم کرد...
وجودی که تنهابهانه ی وجودش توبوده وهستی...

آرزودارم که برای کلبه ی زندگیمان سقفی ازجنس عشق ومحبت برگزینم تابارانهای کینه وطوفانهای
نفرت راهی برای ورودبه آن نداشته باشند...
وحصاری ازوفابرایش انتخاب خواهم نمودتاکه عمرداریم لفظی ازبی وفایی وخیانت به میان آورده نشود...

هرچه قدرزندگی ام رازیررادیکال میبرم وجذرش رامیگیرم...توحاصل میشوی...
تویی که تمام معلوم هاومجهول های معادله ی زندگیم راشامل میشوی...

ای توکه تمام تمام دنیایم راشامل میشوی...
سوگندیادمیکنم که اجازه نخواهم دادکه عشقمان تبدیل به خطوط موازی گردد...
حتی اگرلازم باشدکه یکی ازخطوط بشکنند،مطمئن باش که من برای باتوبودن خواهم شکست...

بازشب شدومن ماندم ویک کوله بارخاطره که برشانه هایم سنگینی میکنند...
بازشب شدوخورشیدزآسمان کوچ کردهرچندخورشیدقلبم که توباشی درقلبم فروزانی ووجودم راگرماونورمیبخشی...
بازشب شدوهمگان به آرامش فرورفتنددرحالی که باآمدن شب است که من قدم درجنگل تشویش میگذارم
درحقیقت شب دروازه ای است برایم که مرابه شهرناآرامی هافرامیخواند...
بازشب شدواین منم که برمن سنگینی میکنم...
معشوق من...
میخواهم امشب خودم رابرایت بتکانم...
میخواهم خودم رابتکانم تااندکی ازگردوغباروجودخسته ام کاسته شود...
تااندکی آرامش یابم...
سنگ صبورم...
خاطرات همچون پتکی برسرم کوبیده میشوندوچیزی جزسکوت برزبانم جاری نمیشود...
پس ای نازنینم...
فانوس عشق دردست میگیرم وازدل شب عبورمیکنم وتوراازفاصله هامی ربایم...
آنگاه خیره ات میمانم تاازجویبارمحبت که درچشمهایت جریان داردسیراب گردم ...
وآنقدرمیشنوم که گوشهایم پرشوندازنغمه های عاشقانه ای که تودرآنهازمزمه میکنی...
میخواهم خودم راازبندسراب هایی که هرروزآزارم میدهندرهایی بخشم...
میخواهم پروازکنم...میخواهم پرپروازبگیرم ازچشمهایت...
![[تصویر: 1hc3wmi5j41y3o81atu.jpg]](http://www.pic.iran-forum.ir/images/1hc3wmi5j41y3o81atu.jpg)
شیطان من!
که مراازعالم وآدم جداساخته ومحبوسم کرده ای...
دوستت دارم...
![[تصویر: 09723138256859485125.jpg]](http://www.myup.ir/images/09723138256859485125.jpg)
که هم آغوشی چون تودارم
غبطه ام میخوردکه...
آغوشش رادردنیاگسترانیده
ولی اوکه نمیداند
توتنهامال منی!
ستارگان غبطه ام میخورند
هرشب سعی درفریبت دارند
امامن که خوب میدانم
توتنهامال منی!
وقتی ازبرایت مینویسم
نمیدانم باکدامین قلم نویسم؟
نمیدانم برکدامین صفحه نوشته ام جاری سازم؟
آخرمیدانی...
قلم وکاغذهایم باهم دعوادارند...
همه میخواهندازبرایت باشند!
آنهانیزغبطه ام میخورند...
اماتو...
تنهامال منی!

فرهادهم کم کم حسودی میکند...
اوعاشق ترازخودرایافته است...
گل هایی که هرروزازباغچه می کنم
آرزودارندپرپرشوند...برایت...
امااین حق من است که پرپرشوم درلحظه دیدار...نه؟؟؟
گل هایم پرپرگشته اند ازفراقت...
امانه مانندمن...
اشکان سردم راببین...
اختیارشان راازدست داده ام
بادهم که قصدآزاردارد...
سیلی میزندبرصورتم و
اشکهایم راروی گونه ام به بازی میگیرد
این روزهاحس میکنم...
تقدیرنیزغبطه ام میخورد...
اونتوانست تورازمن رباید
اما...
توراازمن دورساخت
امااین راهم خوب میدانم که...
تقدیربه گردپایم هم نمیرسد!!!
پس به اوخواهم گفت:
بچرخ تابچرخیم...!!!
اوتنهامال من است...!

پرقدرت خویش میفشرد...
گفت:این روزهاچقدرخسته ای؟
گفتم:چه کنم ازدوریش؟؟؟
گفت:دوستش داری؟
گفتم:توچه اندازه عشق می ورزی به بندگانت؟
گفت:بیش ازاندازه...عشق من بی حساب وکتاب است...
گفتم:بارخدایا...قسم به همان عشق...
تنهااورامیخواهم...
گفت:میخواهیش درهرجا؟درمیان آتش ودرباغ خوشبختی؟
گفتم:بارالهی...بی اونفس کشیدن به کارم نمی آید...
پس...تنهابااو...
حتی اگردرقعرچاه هم باشم...
یادرمیان شعله های آتش خاکسترشوم...
من خوشبخت خواهم بود...
خدالبخندزد...
من خندیدم...
ناگهان سایه ای ازدورپدیدارشد...
چشمان خونینم برق زدند...
اوبود!
به سویم آمدولبخندزد...
خدابازهم میخندید!
گفت:اودوستت دارد...بی هوس وشهوت...
خدادستم رادردستش گذاشت وراهیمان ساخت...!

درخیابان طویل خاطراتم...
نغمه ای سروده ام...
شبی...
ازاعماق کویر...
تحفه ای جسته ام...
تحفه ای یافته ام...
ازجنس بلور...
همرنگ آسمان...
دنیای دیوانه ی من
آن رابخشش نمودازبرایم
نمیدانم چه بود؟
نمیدانم که بود؟
ازآدمیان بودیافرشتگان؟
زمینی بودیاماورایی؟
امانیک میدانم
باوجودش...
همه خاکیان غبطه ام میخورند
وجودش چونان یاقوتی درقلبم تلا لومیکند...
وجودش...
ناممکن هاراممکن میکندبرایم...
وجودش...
پرستوی خوشبختی رابه سویم میکشاند...
وجودش...
خوابی شیرین وگواراست برایم...

وجودش...
پلیدی هاراوارونه میکندبرایم...
وجودش...
تهلیل غصه هارامیخواند...

چیزی دردرونش است بس کم یاب
چیزی دروجودش پیداست بس ناپیدا
من عشق رابااویافتم...
زندگی دیوانه ام را رام ساختم
همین است که...
دوستش دارم...
همین است که...
می پرستمش...

به آینه مینگرم...اونیزسکوت رافریادمیزند...
فریادهایش آثارخستگی ودرماندگی رادرچهره ام نمایان میسازند
بازمیگردم وبه گذشته هامینگرم...به جاده ای که زمانی ازفرازهای آن عبورکرده وبدین جارسیده ام
جاده رنگ وبوی تورابه خوددارد...وجودم سنگینی میکندوهمانجاروی زمین مینشینم،همانندکودکی که
بهانه مادرش رامیگیرد...تورابهانه میکنم...

تورابهانه میکنم ودرقبله یاربه کرنش مینشینم وازایزدمنان بهترین هاراتنهابرای تومیطلبم...
ازاومیخواهم...
هرگزشبنمی بررخسارت نچکدوبه آن دریای وجودت که کویروجودم رازندگی بخشیدوسعتی بی انتهاعطاکند...
عشق من...!
سکوت درگوشه گوشه جسم وروحم کزکرده است وقلبم ناآرامی میکند...
به ندای قلبم گوش سپار...
تنهاعشق رازمزمه میکند...
منتظرم رانوازش میدهند...
شوری اشکهایم راحس میکنم،امادوریت که شورتراست...نه؟؟؟
موهای پریشانم راجمع میکنم وآهی بلندسرمیدهم...
گوشه ای کزمیکنم وتوراازپروردگارم تمنامیکنم...
آهنگ صدایت درگوشهایم تکرارمیشوند،وای که چقدرطنین صدایت آرامش بخش وزیباست...
لحظات باتوبودن درذهنم حک شده اندومیدانم که هیچ نمیتواندباعث نابودیشان گردد...
دل طوفانی وغم زده ام رابه توسپرده ام ومیدانم که نگهبان خوبی برایش خواهی بود...
نمیدانم آیالایق آن هستم که درکنارت باشم یانه؟؟؟
اما...مجنون من...
بااینکه ازمن دوری ودلتنگی برتارک وجودم چنگ می اندازد اما...
تصویرچشمان مهربانت رادرقاب عکس قلبم جای داده ام وهرروزبرایم تکرارمیشی...
این تکراررادوست دارم...
تکرارحضورمهربانت را...

نگاهم راازآسمان می دزدم وپاسخی به چشمکهای پشت سرهم شکوفه های سیب وهلوی باغ میدهم
نفس میکشم ودرونم راسرشاراززیبایی میکنم،درخیالم ازرنگین کمان به وجودآمده درآسمان پلی میسازم...
آرام آرام به راه می افتم،آنسوی پل تورامیابم که باچشمهای نگرانت مرامنتظری...
نگاهت فریادمیزند:عشق را...عشق را...وعشق را...
نگاه زیبایت چون همیشه دریادم نقش میبنددوقلبم ازفرط هیجان تیرمیکشد...
هنوزهم بی هیچ هراسی تنهاتورامینگرم،وقتی چون توئی دارم هیچ به فرازونشیب هانمی اندیشم...هیچ
**********************
ناگهان بادتندی می وزد،انتظارچنین خشونتی راازبهارندارم...طوفان مراهل میدهدومن چشمانم رامیبندم
وبه سقوط می اندیشم...به انتها...به پایانی که شروعش برای توباشد...
تودردرونم حضورداری وسقوط رانیزدلنشین میسازی...
می افتم ومی افتم...
*****************************
قطره شبنم کوچکی روی گونه ام میلغزدومراازعالم خواب ورویابیرون میراند...
وای نه!!!
باارخدایا...
بازهم که رویابود...
اماچه رویای شیرینی بود!!!
**********************
چه رویای رنگینی است...
سقوط تنهابرای تو...

دستانم توان نوشتن ندارند
ذهنم مغشوش مغشوش است
دلم خدشه دارگشته است
خودراعروس بادهافرض کردم
آرام وسبک بال...
خودرادرآغوشت رهاکردم...
بی هیچ ترس وواهمه ای...
ای دل ارتقدیربرفنایم سازد...
توبمان برایش...
توبتپ برایش...
ای چشم ارکم سوگشتی ازفراقش...
بازبباربرایش...
بازبمان چشم به راهش...
توتنهادلیل بودنمی...
تنهابهانه ام برای زیستن...
اکنون نیز...
دلم به هوای دلت می تپد
نفسم به هوای نفست می آید...
من نیزایستاده ام...
درانتهای جاده ی تقدیر
چشم به راه دوخته ام
حتی پلک نیزنخواهم زد
من...
توراچشم درراهم...
قاضی حکم کرد:هردومحکوم...
جرم هردوعاشقی بودوبس...
هردومحکوم به جدایی گشتند...
امروزمیخوام واسه اولین باربه زبان ساده حرف دلموبراتون بگم...
من وعشقم اونقدرعاشق هم بودیم که همدیگه رومتاهل فرض میکردیم مامال هم بودیم...
تااون روزکه من بخاطرش خودکشی کردم وخونواده ی هردومون ازموضوع باخبرشدن...
صادق تنهام نذاشت باخونوادم وخونوادش حرف زدوگفت که واقعامیخوامش...
بهش افتخارمیکنم...
خونواده هااونقدرجلوی پامون سنگ انداختن که...
ولی من وصادق بهم قول دادیم که مال هم باشیم حتی اگه چندسال بگذره تاصادق بتونه شروط بابای من...
ومن بتونم شروط بابای اونواجراکنم...
حالاازتمامی شمادوستای گلم خواهش میکنم...خواهش میکنم...
برامن وصادقم دعاکنین...
دعاکنین بهم برسیم...

اینم تنهاواسه توصادقم:
دوستتدارم قدتمام دوستتدارم هایی که مجنون درگوش لیلی زمزمه کردوقدشوق فرهادبرای شیرینش...
صادقم...
تورابه معبودم سپردم
گرروزی خسته ازدوریم شدی
به نوای نسیم گوش سپار
باستارگان همدم شو...
این رابدان عزیزم...
تابه ابدمحبوسی درقلبم...
توتنهامال منی...
تنهامال من...
تابه ابددررویاهایم تداعی میشوی...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...

اینم بدون:
تاابدیت ابدیت ابدیت...
به پاتم...
منتظرتم...
وآرامش راازمن می ربایند
کنارمی ودست دردست من
لبخندمیزنی ونجواکنان میگویی:
آرام باش...این منم...عشقت...
من باتوام...درکنارت...
وخودنمیدانی که این نیزمنم
لیلی همیشه شکسته ات...
لیلی همیشه چشم به راه...
آرامم میکنی
مرادرآغوش میکشی
ولبانت کامم شیرین میکنند
مراسیراب میکنی ازعشقت...
نوازش هایت رادوست دارم...
بیش ازهرچیزدیگری...

تقدیربی رحمی نمود
تورازمن دورکرد
شایدقصدآزارم کرده باشد
ولی بازهم...
این منم و
آغوشت راچشم درراهم...



سال نیزاندک اندک به نقطه پایان خویش نزدیک میشود...
امامن...
هرروزبدون ذره ای خستگی...
بدون ذره ای نومیدی...
نامه های تکراریم رابه دست قاصدکان می سپارم...
نامه هایی که ازعاقبتشان بی خبرم...
نامه هایی که تنهامضمونشان این است:
دوستت دارم...
"دوستت دارم"هایی که هیچگاه به پایان نمیرسند...
هرروزرابایادآوری عشقت آغازمیکنم
عشقت لبخندراروی لبانم مینشاند...
عشقت اشک رامهمان چشمانم میکند...
عشقت محبت راهم سفره قلبم میکند...
تیک تیک ساعت لحظات بی توبودن رایادآورمیشود...
پس دیگربه ساعت اهمیت نخواهم داد...
هرشب به خدایم می سپارمت...
چون اوتنهاکسی است که ازعمق عشقم آگاه است...
اشکانم بی لیاقت ترازآنندکه بتوانند دوریت راوصف کنند...
دوری ودلتنگی ام رابه خداگوشزدخواهم کرد...
ازاوکمک خواهم خواست
هرچنداشکان بی لیاقتم نیزجاری خواهندگشت...
هرشب رازدلم باستارگان درمیان میگذارم...
هرچندآنهانیزساکت اند!
ومن چه خوش خیالم که آنهاتنهادوستانم درفراقت هستند...
دوستانی که هیچ نمیگویند!
دوستانی که نمیتوانندآرامم کنند...
مهم نیست...
مهم نیستم...
مهم این است که توهستی...
مهم این است که تومهمی ...
مهم این است که وجودت می ستایم...
آن دم که لحظاتم لبریزازحضورت میشوند...
آن دم که نفس های گرمت دنیای سردم راروح میبخشند...
باخودزمزمه میکنم:
کاش بودی.......
آه که چه خوب میشداگرپرنده ای سبک بال میشدم...
آنگاه درآسمان وصالت به پروازدرمی آمدم...
آه که چه خوب میشداگرهردم گرمی وجودت راحس میکردم...
آنگاه مطمئناهیچ غمی برایم معنی نمیشد...
این روزهادنیایم دریک کلمه خلاصه شده است....
"تو"
آنقدربه داشتنت می نازم که همه چیزم فدایت خواهم کرد...
حتی دنیای بی ارزش و...
وجودناچیزم...
باتوآرامم
باتولحظات رارنگی میکنم
باتودنیابهشت میشود
باتووجودم رویایی میشود
باتوقلبم عشق رادرمیابد...
باتوراهی دیارعشق میشوم
باتوهم مسیرمیشوم
باتوهم نفس میشوم
ای بهترین هم رازم...
به آینه که نگاه میکنم
به چشمانم که می نگرم...
عشق راازنگاهشان درمیابم...
انتظارراحس میکنم...
ناگهان آوایی گوشم رامی نوازد
نوایی شیرین وهمیشه آشنا...
آن نواخوب میشناسم...
طنین دلنشین صدایت را...
بازمیگردم تابه تماشای رخ زیبایت نشینم...
اما.............
آن نواسرابی بیش نبود...
تواینجانیستی...
تنهامنم ودلتنگیهایم...
ای نازنین یارم...
وجودت هرلحظه برایم معنامیشود...
دوریت هیچ درباورم نمیگنجد...
توراتابه ابددوست میدارم...
نوایی آشنااما گنگ...
نوایی مبهم اماپررمزوراز...
گویافریادمیزند:
دلم تنگ است برای چشمانت...
دلم پرمیکشدبه سویت...
حقیقت راکه حریف نمیشوم
بگذارحداقل دررویاهایم دستانت بفشارم
درآغوشت آرام بگیرم
و...
لبخندت بستایم...
دلم تنگ است مثل همیشه...
اماگویی هرروزکه میگذرد...
دلتنگ ترودلتنگ ترمیشوم...
میخواهم چشمانت راخیره بمانم...
آنقدربه تماشای چشمان زیبایت خواهم نشست
که لحظه هانیزخسته ام شوند
میخواهم باتوآرامش راتجربه کنم
میخواهم باری دیگر...
طلوع عشق رایادآورباشم...
میخواهم بازهم بگویمت
:دوستت دارم بهترینم....
چی میشددست تودست هم بودیم امشب؟
چی میشددستاتوحلقه میکردی دورگردنم...
بامن ازعشق میگفتی؟
چی میشدترانه عشق سرمیدادیم امشب؟چی میشددوباره باتو...
تنهایی هاموخاک میکردم؟
چی میشددلمومثل همیشه...
فرش زیرپات میکردم؟
چی میشدبازهم توآغوشت...
ترسوازخودم دورمیکردم؟
امااینوخوب میدونم عشقم...
دوری ودلتنگی روهراسی نیست...
من توروخواهم جست...
دررویاهای شبانه ام...
من باتوخواهم ساخت...
کلبه ی آرزوهایم را...
انتظارچشمانت راکشیدن عالمی داردبرایم...
انتظارآغوش گرمت...
انتظاردستان پرمهرت...
انتظارشیرین ودلچسب است...
وقتی هرشب دررویاهایم تداعی میشوی...
انتظارزیباست...
وقتی هرشب لب روی لبانت میگذارم...درعالم خواب...

انتظارزیباست...
وقتی زیرسقف آسمان هستم ومیدانم که تودرهمین نزدیکی ها...هرجاکه باشی...زیرهمین سقفی وآنگاه لبخندی میزنم ومیگویم:
ماهردوزیریک سقفیم عشقم...
وقتی مشکلات سعی درشکست من دارند...تورابه یادمی آورم وتومرامقاوم میسازی...
انتظارزیباست...
وقتی هیجان،شور،پاکی ومعصومیت راازچشمانت میخوانم...
انتظارزیباست...
وقتی تورانیازمندم...وقتی عشقت رالازمه ی پیشروی خودمیدانم...
انتظارزیباست...
وقتی عشقت گل های وحشی راازباغ قلبم زدود وقلبم راباغی ازگل های شقایق ساخت...
انتظارزیباست...
وقتی باتوگذرزمان رافراموش میکنم...وقتی باتولحظات رابه بندمیکشم...

انتظارزیباست...
وقتی به تومی اندیشم...وقتی وجودت را...همدردی کردن ها،نشاط،فکرباز،جذابیت وپرانگیزه بودنت رادرکنارخشم،گوشه گیری وابهت ونفوذی که درشخصیت تویافتم به یادمی آورم...
انتظارزیباست...
وقتی میدانم که توهستی...وقتی میدانم که تابه ابدهمچون پروانه به دورشمع وجودت خواهم چرخیدوبرایت دلسوزی خواهم کرد...
وقتی میدانم که دوستت دارم...
توزمانی واردزندگی من شدی که احساس پوچی وتنهایی وترس وجودم راپرکرده بود...
دوران تنهایی من،دورانی که برای فرارازبارتنهایی ویاس هیچ چاره وپناهی نداشتم...
توبه طورناباورانه ای همه چیزرادرزندگی من عوض کردی،به من کمک کردی تادرسخت ترین شرایط
چشمانم رابه روی زیبایی و...بازکنم...
توباحرفهای شیرین وگیرایی کلامت به روح خسته ی من نیرویی تازه دادی.باتعریف هایت ازمن چشمانم
راازاشک شوق پرکردی،قلب من باکلمات عاشقانه ات هم صداگشت...
بادرددل کردن باتوروحم جانی تازه گرفت...آشناشدن باتوودانستن این که دراین دنیای دیوانه کسی مانند
تووجوددارد،به من کمک کردتاانسان بهتری شوم...
همیشه ازاین که نیرویی ناشناخته به طوراسرارآمیزی مارابه هم رساند،شکرگذارهستم...
ودرپایان میخواهم بدانی ای بهترینم:
تاابدازتومتشکرخواهم بود وهمیشه درقلب من خواهی بود...
فکرکنم جدل بودبرفرازابرها...
اندکی گوش سپردم
صداازستارگان می آمد...
پرنورترینشان گفت:
من زیبایم وعاشق...
مدتی عاشق زیبایی پرنورشدم...
اورهایم کرد...
بعدعاشق آسمان شدم...
گفت دوستم ندارد...
اندکی بابادعاشقی کردم...
گفت:بایدبروم...
ابرهم مرالایق ندانست ورفت...
اما...
حال عاشق ستاره ای بی همتایم...
هیچ کم ندارداو...
ستارگان جوان تحسینش کردند
درآن میان ستاره ای کم نوراماساکت...
کزکرده بوددرگوشه ای
هیچ نمیگفت جزسکوت
ولی چشمانش...
آنهاهیچ نمیدیدند...
ستاره تنهابوداما...
غمی بودتنهامونسش...
گرچه آرام بوداما...
دگرتاب نیاورد
فریادسرداد:
ای ستاره ی پرنور!
ای زیبای رنگین!
نکته ای گویمت که گرشنوی...
نادم شوی ازسخنانت
ستارک جوان پوزخندی زدوگفت:
بگوای پیرآسمان...
ستاره گفت:
میدانم که جوانی وسرمست اززیباییت
میدانم که جوانی ومغروروگستاخ
میدانم سرمستی ازعشق
ولی عزیزدل...
یادت باشدهرعشقی که عشق نیست
یادت باشدخودرابه هوس نبازی
یادت باشد...
عاشقی کارهرکس نیست...
عاشقی کم بهانیست عزیزک
عاشقی لب زخنده بستن است
درمیان آلاله هاخوابیدن است
گرچه دلچسب است لیکن...
دوری معشوق توراخواهدشکست...
گرچه زیباست لیکن...
هرکس که لایق عشق نیست...
عشق دل رامیسوزاند
چشم راکم سومیکند
وجان رافرسوده وپیر...
دلتنگی هم که پایان نخواهدداشت...
پس ای ستارک مغرور...
یادت بمانداین را...
عشق راکم ارزش مپندار
عشق رابی بهامپندار...
گرعاشق شدی فرزندم...
روح وجانت به معشوق بسپار...
